به گزارش پایگاه خبری تحلیلی #ازناخبر، بازگشت سید مسعود موسویان، آزاده سرافراز شهرستان ازنا، بار دیگر صبر و ایستادگی مردمان این دیار را در تاریخ ماندگار کرد. موسویان که در اردیبهشت ۱۳۶۴ طی عملیات حاجعمران به اسارت دشمن بعثی درآمده بود، پس از پنج سال تحمل سختیهای اسارت در مردادماه ۱۳۶۹ به میهن اسلامی بازگشت.
کوچههای قدیمی نواب در ازنا، روز آزادی او به صحنهای از شکوه و همبستگی تبدیل شد. اهالی شهر با آذینبندی خیابانها، نصب پرچمها و پهنکردن شمعدانیها، از آزادهای استقبال کردند که بازگشتش نماد ایمان و پایداری مردم چشمانتظار بود.
خانواده موسویان و بسیاری از خانوادههای لرستانی، سالهای سخت بیخبری را با دعا، صبوری و امید گذراندند؛ پدری با ذکر خدا آرام میگرفت، مادری در پی خبری تازه به خانهها سر میزد و همسایگانی هر صبح و شام چشم به راه بودند. این صبوری، جلوهای از روحیه استوار مردم لرستان است که در روزهای دفاع مقدس نیز رشادتهایشان زبانزد تاریخ شد.
بازگشت سید مسعود موسویان تنها پایان اسارت یک رزمنده نبود؛ بلکه تجلی صبر مردم ازنا و یادآور حماسهسازی لرستانیها در دفاع مقدس بود. اگرچه او با غم از دستدادن پدر مواجه شد، اما آزادیاش غرور و شادی را به شهر هدیه کرد.
تصویری تاریخی از این آزاده سرافراز و جمعی از همرزمانش در آبان ۱۳۶۶ در اردوگاه عراق ثبت و در دی همان سال برای خانوادهها ارسال شد؛ تصویری که روایتگر رنجها و امیدهای آن سالهاست.
متن زیر دلنوشته سیده اعظم موسویان برادرزاده آزاده سرافراز ازنایی؛ سیدمسعود موسویان است:
باز میآید پرستو نغمه خوان
عزیزترینم
رفیق و همراه روز های کودکیم .
یادته گرمای سر ظهر وسط تابستون ، فره فره وبادبادک به دست با بچه های همسایه تو ی خیابون نواب …..
یه تخته چوبی رو روی ۵تا بلبرینگ سوار کرده بودی و باهاش ازین سر تا اون سر خیابونو میرفتیم انگار با کشتی پرنده رو ابرها بودیم (منهای صدای خر خرش روی اسفالت).
من دفترهاتو پاکنویس میکردم و تو برام از احمداقا روبه روی مغازه بسحاق تو خیابون ازادی بستنی نونی می خریدی
چقدر زود بزرگ شدی ؟؟
اخه تورو چه به جبهه ؟؟
منهنوز توکوچه لی لی بازی میکنم باحدیقه امیری برا عروسک ۵ تومنیهامون دامن میدوزیم
حیرانم از عکسی که فرستادی. چه طور اون آرپی جی رو روی دوشت تحمل میکنی ؟؟یه شبه چقد قوی شد ؟؟؟
راستی تو اینقده
خوش اشتها بودی اونجا با غدا مشکلی نداری ؟؟بعیدمیدونم. من تو رو میشناسم .
حالا کی میای ؟؟؟ کمدتم که قفله!!!
دیروز رفتم سر کمد کتابهات همین مجری آبیه اینقد بادرش ور رفتم تا واشد . یه دفتر ۲۰۰ برگقرضی برداشتم .حالا اومدی یکی میخرم برات.
راستی ماهمتو مدرسه آش نذری پختیم و پولاشو واسه جبهه فرستادیم تازه کلی کمپوت و کنسرو و ایناهم جمع کردیم براتون نامه هم براتون نوشتیم کاش ماله منبه دست تو برسه !!دلم برات یه ذره شده
از عملیات حاج عمران کلی وقت گذشته ، چرانمیای امتحانا نزدیکه! آقای دولتشاهی دبیر ریاضی مون دیروز احوالتو پرسید تونیومدی .علی اصغر بیات نیومده دوستات حبیبی هدایتی مبینی اعلایی وخیلیهای دیگه
به خدا بی خبری جون به لبمون کرده شب وروزمون شب گار حلیم پزهاست .
پیرمرد دلتنگته
باباامین و میگممدام روضه ی حضرت موسی بن جعفر میخونه بعد خودشو دلداری میده میگه آقا مسعود من از جدش عزیز تر نیس که؟
مادرم امروز رفت در خونه حاج مهدی گلابی بلکه پیغام بده به آقای استرکی شاید خبری ازت داشته باشه .باور کن هر خبری بهتر از بی خبریه !!
این استخون لای زخم ( بی خبری )صبر وقرار برامون نزاشته.
بی بی میگه ما سبزه ی عید نمی کاریم برامون شگون نداره شما دخترا بیخود امسال سبزه کاشتید.
مادرم میگه به دل نگیرید مادره دیگه طاقتش طاق شده اسمون ریسمون میبافه.
بعضی خانواده ها به تشخیص خودشون برابچه ها شون حجله گذاشتن مراسم ترحیم گرفتن!
اما بچه ۶ای سپاه نزاشتن واسه تو ….زبونم لال
گفتن باید صبر کرد انشا ءلله که اسیر شده .
ماه رمضونه
ولی خونه پراز مهمونه که ازراه دور اومدن
مادرم وعمه طفلکیا زبون روزه از عزیزان روزه شکسته پذیرایی می کنند .
بعد چند ماه
خدارو شکر خبر خوبی امروز رسید برادران سپاه از خانواده های عملیات حاج عمران دعوت کردن برن تو سالن اجتماعات سپاه و فیلم عملیات رو ببینن و بچه ها شونو شناسایی کنن .
۸ صبحه ماهم خانوادگی اونجاییم
بساط صبحانه هم به راهه فیلم لحظه ی اسارتت رو دیدم
ماشا لله یه سرو گردن از همه بلند تری
احمد مبینی نایب علی فلاحی و اعلایی وگرجی و ..روهم شناختیم .
ولی شادیمون دوامزیادی نیورد
خنده و گریه مون درهم آمیخته .میگن اون جنازه ی در حال سوختن ابوالحسن حبیبیه .
مادرم هی میپرسه اقا علی اضعر بیات چی ؟؟از علی اصغر خبری دارید شوهر خواهرمه بچه ی دومش توراهه همین روزا به دنیا میاد . میثم بچه اولش تاز ه یاد گرفته بابا بابا میکنه ..
کسی جوابی نداره .!
آه از نهاد مادرم بلند شد !
حیف از جوونی علی اصغر . بمیرم برات مهین خواهر جوونم .خاله اقدست قربونت بره میثم که سیر دل بابا تو ندیدی ( میدونی که علی اصغر هم شوهر خاله ی منه هم پسر دایی بابامه و برادر زنه حاج ناصر بیاته)
خدا به داد دل بی بی گوهر تاج مادر علی اصغر برس .
پیرزن دق میکنه .
بابا م میگه خدا شکرت خانواده ی مارو خوشحال کردی، ولی چه جور تو چشم خانواده ابوالحسن حبیبی نگاه کنم ؟
دایی محمد از تنها پسرش نور دیده ش علی اصغر پرسید چی بگم ؟؟
فرار رو بر قرار ترجیح میده نکنه خانواده های شهدا رو ببینه و ازشون خجالت بکشه .
حالا ۴ سال و خورده ا ی گدشته و خورشید مردادما ه حسابی تنور هوارو داغ کرده
مرز خسروی شلوغه اقا آیت داماد عمو اقا احمد کادر درمانه
تلفن زده میگه اقا مسعود و دوستاش وارد خاکایران شدن و تو قرنطینه هستن همه خوشحالیم و منتطر
خیابان نواب رو آذین بستیم همسایه ها گلدونهای شمعدونی رو تو خیابون چیدن و آب وجارو کردن
من یه تابلو برات درست کردم با اکلیل و چسب
مسعودجان مقدمت مبارک
کل خیابون با بنرهای خوش امدی از طرف دوستان و اقوام پرشده منقل اسفند هم به راهه منم یه تابلو درست کردم مسعودجان نقدمت مبارک با اکلیل و چسب ابکی با با قاب کرده زدیم تو ورودی هال
بی بی لبخند رصایت به لب داره و با نگاهش ازم تشکر میکنه
توشلوعی و ازدحامجماعت باخودم میگم کاش یه شاخه گل بودم لابلای اون
حلقه های گل چونزودتر از ازبقیه دست بر گردن مردی از دیار مردان فخر میفروشند .
اما عزیزم بهت گفته باشم
بابا امین تو بستر افتاده بیهوش وبی حواس چشمهای منتطرش بسته ان حرفی نمیزنه خاموش خاموش . تنها خوراکش شیره گوشته اونم با سرنگ.
میگناخرین حسی که در انسان از کار میو فته شنواییه .
خدا کنه عطر نفسهاتوحس کنه ، صداتو بشنوه و چشم انتظاریش تموم بشه و قلبش جلا پیدا .ای
کاش معجزه ای رخ بده و یعقوب وار از رختخواب بلند بشه تو رو در آغوش بگیره سیر دل بو کنه و ببوسه با خنده های قشنگش گرد غربت و اسیری و غصه هاتو از سر و روت پاک کنه . سبکبشی .
امروز ۲۸ صفره
عز یزم حیف شد او ن معجزه هرگز رخ نداد و دیدار تون به قیامت افتاد .گریه کن باصدا خجالت نکش مردها هم گاهی گریه میکنن بزار شونه هات در غم بی پدری بالا وپایین بشن بزار بشکنه این بغض نفس گیر .
اما …..
ای سرو قوی پیکر دل قوی دار که الحمدلله والمنه
هنوز پدری هست
و هست .
و حتما علی وار دست پدری بر سر تو و امت می کشد .
ماموطن هم آغوشش را برایت گشوده و به پاس اسقامت و پایداریت تاج افتخار بر سرت می گذارد .
سربلند دیروز و امروز سرباز وطنم خوش امد ومی دانی که قصه هنوز به پایان نرسیده این آغاز راهی است که امام امت وشهدا برایمان ترسیم کرده است .
سیده اعظم موسویان/تابستان ۱۴۰۴









